محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

457

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

1 گويند . « 21 » خال - معروف « 1 » « 22 » و شتر بزرگ سياه باشد خوال - [ به وزن مال ] طعام باشد لهذا مطبخى را خوالگر گويند « 23 » . خاول - [ بضم واو ] مورچه باشد كذا فى - الفرهنگ : مثالش « 1 » ابن يمين گويد : بيت از آرزوى قد چو سروت براستى * بر من زمانه تنگتر از چشم خاول است خوال - [ به وزن سئوال ] بمعنى دورهء چراغ باشد كه جزو اعظم مركب است « 23 » . خبكال - [ بفتح خاء و سكون باى موحده ] در نسخهء وفائى نشانهء باشد چون سوراخى « 24 » و در نسخهء جليمى نيز چنين آمده و در نسخهء محمد هندو شاه بجاى [ باى موحده نون ] آمده مثالش « 2 » عنصرى گويد : بيت چو ديلمان زره پوش شاه مژگانش * به تير و زو بين بر پيل ساخته خنكال خل - [ بضم خاء ] آن آب غليظ باشد كه از بينى رود و بمعنى كج و محرف و نار است و خميده نيز آمده كه خهل نيز گويند و يكى از ادوات كفشگران را نيز خل گويند و آن را نيز چون كج است به اين نام خواندند « 3 » . و در فرهنگ بمعنى خاكستر نيز آورده و به اين شعر فرخى متمسك شده : بيت پيل مست ار بر در كاخش كند وقتى گذار * شير نر گر بر سر كويش كند روزى گذر آتش خشمش دو دندان خل كند بر پيل مست * آفت سهمش دو ساعد بشكند بر شير نر و بخاطر مىرسد كه معنى كج و خميده نيز از اين شعر مىتوان فهميد « 25 » . و بمعنى مقعد ننز آورد . به زبان گيلانى و بفتر بمعنى خلنده باشد « 26 » مثالش شهاب الدين احمد مؤيد گويد : بيت سنان رمح خونخوران چو فقر و فاقه سينه خل * سر شمشير عياران چو آب و باده مردافكن

--> ( 1 ) كلمهء معروف از « غ » است و كلمهء خال در « الف » نيست . ( 2 ) كلمه از « ب » است . ( 3 ) « ب » خوانند . ( 21 ) در برهانست كه بمعنى فريفتن و گول زدن و اسپغول يا بزر قطوناست . ( 22 ) يعنى نقطهء سياهى كه اندام و روى مردم افتد و نيز در برهانست كه كلمه معنى جنسى از برد يمانى و علم بفتح عين و بمعنى ابرام و لجاجت دارد و به عربى خالو يعنى برادر مادرست . ( 23 ) در برهان بمعنى خوردنى نيز هست . ( 24 ) در برهان معنى سوراخ نيز دارد . ( 25 ) هنوز در قزوين بمعنى اخير متداول است و با فعل شدن و كردن مستعمل ( 26 ) در برهان معنى آمده و امر بآمدن و در عربى با تشديد ثانى سركه است و بضم اول خاكستر و ديوانه و مجنون .